هر وقت دلت گرفت خواستی منو به یاد بیاری بیا یبرون به آسمون نگاه کن اگه منو پشت ا
عاشقا ای عاشقا عشق من رنگ خزونه …… تب من رنگ شقایق تو یه دشت بی
نشونه**** هستی را یکسره باختم سوختن و موندن و ساختن…….. اول عاشقی اینه
اخر عاشقی اونه**** عاشقا ای عاشقا اون می گفت برام می میره ……اون که می گفت
از محبت تا منا از من بگیره ****دیگه تو نگاه گرمش واسه من حرفی نمونده ……بارون
محبتی نیست دیگه قلبش یه کویره ******روز و روزگاری داشتیم شوق انتظاری داشتیم
…..تویه شهر عاشقی ها پاییز و بهاری داشتیم****** تو دیار بی کسی ها گل ارزو می
کاشتیم……. باسه ی یه لحظه دیدن دل بی قراری داشتیم *****اشیونه را به هم ریخت
بازیه دست زمونه…... من یه سرگردون عاشق اون نمی خواد که بمونه *****تویه
چشماش نمی خونم قصه ها ی اشنایی ……من هنوز باور ندارم این دوتا چشما
همونه
روزي که گفتي مي روي لبخندي صادقانه زدم و هيچ نگفتم
و هرچه از خوبي هاي رفتنت گفتي سکوت کردم
و هرچه خنده و شادي کردي پاسخت را با لبخندي چند دادم
و نگفتم رفتنت جز سختي و پشيماني هيچ ندارد
و نگفتم وقتي رفتي شايد گل ها پژمرده شوند
و...
و هيچگاه نگفتم دلم برايت تنگ خواهد شد..
نگرانت خواهم شد و برايت اشک خواهم ريخت!
وقتي گفتي همه چيز براي رفتنت آماده است
خوشحالي کردم و نگفتم:
که اي کاش نمي رفتي...
و سعي نکردم ماندن را به تو هديه کنم
مي دانستم کوله باري از خاطرات را خواهي برد
که هربار يادش يک دريا اشک است...
نمي دانم اين تنهايي، اشک ها و خاطرات شيرين تر است يا بودنت
و نمي دانم پشيمان باشم از سکوتم يا نه
هيچ نمي دانم.. تنها مي دانم تو ديگر نيستي
و...
و...
و هرگز فرياد نخواهم زد برگرد و اي کاش مي توانستم!
و اي کاش مي توانستم...
شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره
واسه هر کسی که می گم قصشو آتیش می گیره
دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه ی نگاهت غصه داشت باز ولی می خندید
شب رفتنت یه ماهی تو ی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلا رو اون شب از غصه تکون داد
غم ها اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از این جا رفتی تو که مثل قصه هایی
گله ام از چی باشه ؟ نه بدی نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره ی اشکای من شد توی گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن
سرنوشت ما یه میدونه زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
شادی ها رو بردن به جاش یه دنیا غم آوردن
شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می شینم به پات مسافر


|
فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانهء عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم در پشت شیشه های اتاق تو لغزیده بود در مه آئینه رازی درون سینهء من می سوخت ![]() |